آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
چشم بارانى
دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 3:35 :: نويسنده : mahsa
عشق ودیوانگی
درزمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وكسل تر از همیشه. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد : من چشم میگذارم. و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن: یك ... دو ... سه ... لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد و دیوانگی مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادویك ... در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ... اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای دیوانگی گفت : من چه كردم، چگونه میتوانم تو را درمان كنم؟ عشق كور شد و دیوانگی همواره همراه اوست. نظرات شما عزیزان:
عشق و دیوانگی ؟ ؟ پس یعنی عاشقا دیوونن.؟ ؟ یعنی عشق دیوونگیه؟ ؟ خب مطمئنا دیوونگی حماقته
جالب بود مهسا من این مطلبو ساله اوله راهنمایی تو دفتر خاطرات یکی از دوستام خوندم پاسخ:ممنون,دیوانه عشق بحثش جداست باران جون فاك يو
![]() ساعت0:17---16 شهريور 1391
اگ بگم ي دونه اي تو وبلاگا چ حسي بهت دس ميده مهسا جون؟
پاسخ:از من بهتر هم هستن ممنون حس واقعیم قابل توصیف نسیت
سلام قشنگ بود ...
خوشحال میشم به منم سر بزنی...
|
|||
![]() |